لطیفه های شیرین  
 
جوراب های لنگه به لنگه
یک همسایه دلسوز دختر کوچولویی را که به مدرسه می رفت، متوقف کرد و گفت: کوچولو! عجب جوراب های عجیبی به پا کرده ای، یک لنگه قرمز و یک لنگه آبی! 
دختر کوچولو با صدای بچه گانه اش گفت: عجیب تر این که یک جفت مثل همین جوراب ها هم توی خانه دارم!
 
ساندویچ فروشی
مردی به ساندویچ فروشی رفت و گفت: آقا لطفا یک ساندویچ مرغ به من بدهید. فقط گوجه فرنگی نگذارید.
ساندویچ فروش جواب داد: گوجه فرنگی تمام شده، می خواهی به جایش خیارشور نگذارم؟؟؟
 
صرف فعل
معلم: وقتی گفته می شود " من می روم، تو می روی، او می رود " چه زمانی است؟
شاگرد: این زمانی است که زنگ خورده و ناظم هم جلوی در ایستاده است.
 
جنگ رفتن
اولی: وقت جنگ، یک نفر یا صد نفر برای من فرقی ندارد.
دومی: چطور؟
اولی: چون در هر حال من فرار می کنم.
 
 
 
   
  بازی آنلاین